new prospect of life
همیشه
و بخصوص در کودکی از زوز تعطیل بویزه اگر وسط هفته بود خوشم می آمد . در
آن روز حس خاصی داشتم؛ ترکیبی از دلشوره و شوق .دلشوره تمام شدن تعطیلی و
شوق نرفتن به مدرسه و حالا هم سرکار ! انگار قرار نبود ساعات روز تعطیل
تمام شود ...هنوز حتی همین حالا که تعطیلاتم دست خودم هست باز همان حس در
روزهای تعطیل به سراغم می آید ؛ هم شورانگیز است و هم دلهره آور مثل ترس و
امیدی است که با هر لحظه زیستنم عجین است ... و با خودم می گویم و تعجب می
کنم که وقتی بچه بودم چه آسان از زندگیم لذت می بردم ، چه آسان غمگین می
شدم ، با چه بهانه های کوچکی ذوق می کردم و چقدر خوب بود که اینطور بودم هرگز اتفاق افتاد که کمی
به آداب یادگیری بیندیشیم اینکه کمی تا قسمتی محض رعایت احترام شرط ادب را نسبت به کسی که کلمه ای از باب مهربانی به ما آموخت بجا آوریم یا آنکه با هر که چنین توقعی داشت بگوییم : بابا دلت خوشه ؟ اینهمه مشکلات داریم تو هم وقت گیر آوردی؟؟!!! هیچوقت شده است با لحظه ای کنارگذاشتن غرور مان آداب اجتماعیمان را با آداب سایر ملتها در همان شرایط و ظروف و امکانات بسنجیم؟ از این مقایسه به چه نتیجه ای می رسیم ؟ اینکه رعایت اخلاق وا حترام و ادب اجتماعی فقط قانون نانوشته مرفهین و بی مشکلان سراسر جهان است و الباقی باید در نهایت بی ترتیبی و بی آدابی و بی نظمی گذران زندگی کنند ؟ یا شاید همین ها ست که ریشه مشکلات است ؟البته ما همیشه کسی را داریم که تقصیر یا قصورمان را به گردن او بیندازیم این موجود
در دسته بندی مقصران همیشگی افعال ما از حکومت و دولت و خانواده و اجتماع و
اقوام و اصل و نصب ونسب و شرایط زمانی ومکانی و موقعیت جغرافیایی کشور و
....بگیر تا آب و هوای زمان وقوع افعال متغیر است ! از خود نپرسیدیم چرا
دیگران بله همه دگران غیر از ما با کم و بیش همین مشکلات دستاوردهای
خیره کننده ای دارند که هر روز می شنوین و باز گناه نداشتنش را به زمین و
زمان مربوط می کنیم غیر از آنچه باید باشد و هست و خواهد بود ؟ من
دیده ام عده ای قهر می کنند و از کشور بیرون می روند و بعد زبان مادری را
به کلی فراموش می کنند و به این فراموشی و زبان مختلطشان افتخار می کنند و
احساس سرخوشی رهایی به آنها دم به دم دست می دهد و از آن می گویند و می
نویسند و ... و قبل از آنکه فحش بار گوینده این سخن شود بگویم که از قضا من نیز بنابر ایرانی اصیل دانستن خود همواره در جستجوی غاز همسایه ام نه پرورش مرغ خود ! اما بالاخره یک بار از خودم پرسیدم چرا بجای آنکه خانه ام را آنچنان که می خواهم بسازم در فکر تصاحب قصر آماده دیگرانم دوستی زحمت کشیده بود و تصاویر بسیار زیبای تازه گرفته شده از هیروشیما را برایم ایمیل کرده بود همراه یک سوال که مضمونش این بود که آنها با خاکستر خانه هایشان چه کردند ؟ آن را توتیای چشمشان کردند اگرچه هرم آن اشک چشمانشان را سرازیر کرد و با این اشک و خون دلهاشان دوباره آن را به خاک حاصلخیز برای کاشتن نهال امیدشان مبدل کردند و شد آنچه هیچ چشم ناباوری انتظارش را نداشت و ما هنوز چه کرده ایم برای ساختن خودمان ...اشتباه نکنید نمی گویم ساختن کشورمان می گویم ساختن خودمان چون من فکر می کنم اگر خودمان را بسازیم قدم اول را برای ساختن اطرافمان برداشته ایم![]()
![]()
![]()
و چقدر خوب است که کسی را پیدا می کنی که سنش کم است و قلبش بزرگ ...
و چقدر کیف می کنی وقتی کتابهایت را به کسی هدیه می کنی ... کسی که دیگر تنها یک اسم تکراری در نوروز و فراموش شده در مابقی سال نیست ... کسی که خودش را پیدا کرده است ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شبهایی بود پر شور از جسارت بی منتهای من برای رهایی
شبهایی پیشتر از این ، زندگی رنگی داشت در پس تیرگی که منتظر می ماندی طلوع کند...
شبهایی بود که ترانه ای داشت در خلوتش متولد می شد ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |


