تبليغاتX
new prospect of life








new prospect of life

روزگاری منتظر بودی بسیار روزها را در انتظاری دلهره آور سپری کردی سینه ات را مالامال این دلهره بی هیچ تسلی ای از دیگری چون باری سنگین به دوش کشیدی ... ماندی و طاقت آوردی گرچه سخت تا آن اتفاق بیفتد ... فقط آن اتفاق بیفتد .... اما حالا خودت هم باور نمی کنی که منتظر بودن برای چیزی چقدر می تواند بی اعتنا چون دستمالی مستعمل به گوشه فراموشخانه ذهن پرتاب شود ... و باور کن در آنچه از این پس می ماند از هیچ رنگ و معنایی نمی توان سراغ گرفت ... مثل بعضی شبها که فقط باید زود خوابید تا صبح را زودتر ملاقات کنی ...

نوشته شده در 2012/4/9ساعت 0:10 AM توسط z.e|



چرا بعضی می خواهند با همه دوستیشان خوشبختت کنند اما به روش خودشان ؟!
و وقتی این اتفاق نمی افتد از دست تو و خودشان به ستوه می آیند !
کاش پروسه دوست شدن دگمه عقب گرد داشت...
بعضیها را واقعا می خواهی گم کنی اما روزگار و قلبت اجازه نمی دهند ...
نوشته شده در 2012/3/28ساعت 11:6 AM توسط z.e|



قله ها همیشه جای خوبی هستند برای آنکه ذهنت رها باشد و گوشه ای را داشته باشی برای خودت که هنوز هیچکس آنرا نکاویده است ...
نوشته شده در 2012/3/26ساعت 12:7 PM توسط z.e|



و چقدر آدم هستد که در این نوروز تازه پیدایشان می کنی ... آنها که هر سال میدیدی اما انگار امسال کسی شده اند برای خودشان و تو .
و چقدر خوب است که کسی را پیدا می کنی که سنش کم است و قلبش بزرگ ...
و چقدر کیف می کنی وقتی کتابهایت را به کسی هدیه می کنی ... کسی که دیگر تنها یک اسم تکراری در نوروز و فراموش شده در مابقی سال نیست ... کسی که خودش را پیدا کرده است ...

نوشته شده در 2012/3/26ساعت 11:57 AM توسط z.e|



این به ناچار زیستن مثل لبخند تلخیست که زورکی بر گوشه لبت خشکیده تا هیچکس نفهمد چقدر زمان گذشته ست از آن روزی که تو فهمیدی درونت مرده ست ؛ یا شاید در آوار خاطره ای ویران شده جامانده ست ... آخ که گاهی چه خوب تسلایی ست مرگ ... مرگی خموش که رنگ عبوسش لبخند بیرنگ چهره ات را که تقلبی است برای فریفتن برای همیشه کنار زند ... و تو راحت ، آرام و بی دغدغه نگرانی چشمهای بی ربط خودت را به چشمهایش بسپاری ... و بروی انگار که هرگز نبوده ای ... خودت را از خودآزاری زیستن بدون خود برهانی ....

نوشته شده در 2012/3/9ساعت 10:9 PM توسط z.e|



کاش زمانی می رسید در باقی روزهای زیستن که من و تو به دلتنگی این روزهای مه آلود می خندیدیم ...

نوشته شده در 2012/2/11ساعت 12:25 PM توسط z.e|



شبهایی بود شفاف از درخشش ستاره ها در چشم من ...
شبهایی بود پر شور از جسارت بی منتهای من برای رهایی
شبهایی پیشتر از این ، زندگی رنگی داشت در پس تیرگی که منتظر می ماندی طلوع کند...
شبهایی بود که ترانه ای داشت در خلوتش متولد می شد ...

نوشته شده در 2012/2/11ساعت 12:15 PM توسط z.e|



روزهایی بود که صداقت این همه رنگارنگ نبود
روزهایی بود که چشمانم به کوررنگی مبتلا نشده بود
روزهایی پیش از این یکرنگی جاری را به هم تقدیم می کردیم نه رنگین کمان نادر را
روزهایی هم بود که من " سپید می پوشیدم با موی سیاه ... "
اما این روزها " سیاه جامه ام با موی سپید "

نوشته شده در 2012/2/11ساعت 12:15 PM توسط z.e|



وقتی که باران می بارد و  هیچکس رجوع نمی کند به دکان محقرت برای کاری و کسبی فکر می کنی ... انگار  روز تعطیل است ...

همیشه و بخصوص در کودکی از زوز تعطیل بویزه اگر وسط هفته بود خوشم می آمد . در آن روز حس خاصی داشتم؛ ترکیبی از دلشوره و شوق .دلشوره تمام شدن تعطیلی و شوق نرفتن به مدرسه و حالا هم سرکار ! انگار قرار نبود ساعات روز تعطیل تمام شود ...هنوز حتی همین حالا که تعطیلاتم دست خودم هست باز همان حس در روزهای تعطیل به سراغم می آید ؛ هم شورانگیز است و هم دلهره آور مثل ترس و امیدی است که با هر لحظه زیستنم عجین است ... و با خودم می گویم و تعجب می کنم که وقتی بچه بودم چه آسان از زندگیم لذت می بردم ، چه آسان غمگین می شدم ،  با چه بهانه های کوچکی ذوق می کردم و چقدر خوب بود که اینطور بودم

   
نوشته شده در 2011/11/8ساعت 11:35 AM توسط z.e|



ادب و احترام دو کلمه اند که بی شک امروز یا فردا و ... بالاخره در آینده ای نزدیک در زمره فراموش شدگان فرهنگ ماخواهند شد.دیگر مدتهاست که نمی بینم کسی به احترام سالخورده ای جایش را در اتوبوس خالی کند ، خدا نکند زمانی به مکانی عمومی به عنوان مراجعه کننده بروی نزدیک است کل زیستنت را به نیشخند بگیرند انگار نه انگار که انسان به واسطه انسان بودنش و نه هر الصاق دیگری به وجودش واجد احترام است و باید خواهان آن باشد .آنقدر به حرمت نداشتن مقام انسانی مان عادت کرده ایم که اگر کسی از روی فهمیدگی شرط احترام و ادب را بجا آورد نزدیک است با نهایت تعجب یا حتی عصبانیت ! بله عصبانیت ،تا او را نیز به مسلک بی ادبی و بی احترامی مان در نیاوریم آرام و قرار نداریم.

هرگز اتفاق افتاد که کمی به آداب یادگیری بیندیشیم اینکه کمی تا قسمتی محض رعایت احترام شرط ادب را نسبت به کسی که کلمه ای از باب مهربانی به ما آموخت بجا آوریم یا آنکه با هر که چنین توقعی داشت بگوییم : بابا دلت خوشه ؟ اینهمه مشکلات داریم تو هم وقت گیر آوردی؟؟!!!

هیچوقت شده است با لحظه ای کنارگذاشتن غرور مان آداب اجتماعیمان را با آداب سایر ملتها در همان شرایط و ظروف و امکانات بسنجیم؟

از این مقایسه به چه نتیجه ای  می رسیم ؟ اینکه رعایت اخلاق وا حترام و ادب اجتماعی فقط قانون نانوشته مرفهین و بی مشکلان سراسر جهان است و الباقی باید در نهایت بی ترتیبی و بی آدابی و بی نظمی گذران زندگی کنند ؟

یا شاید همین ها ست که ریشه مشکلات است ؟البته ما همیشه کسی را داریم که تقصیر یا قصورمان را به گردن او بیندازیم این موجود در دسته بندی مقصران همیشگی افعال ما از حکومت و دولت و خانواده و اجتماع و اقوام و اصل و نصب ونسب و شرایط زمانی ومکانی و موقعیت جغرافیایی کشور و ....بگیر تا آب و هوای زمان وقوع افعال متغیر است ! از خود نپرسیدیم چرا دیگران بله

همه دگران غیر از ما با کم و بیش همین مشکلات دستاوردهای خیره کننده ای دارند که هر روز می شنوین و  باز گناه نداشتنش را به زمین و زمان مربوط می کنیم غیر از آنچه باید باشد و هست و خواهد بود ؟

 من دیده ام  عده ای قهر می کنند و از کشور بیرون می روند و بعد زبان مادری را به کلی فراموش می کنند و به این فراموشی و زبان مختلطشان افتخار می کنند و احساس سرخوشی رهایی به آنها دم به دم دست می دهد و از آن می گویند و می نویسند و ...

و قبل از آنکه فحش بار گوینده این سخن شود بگویم که از قضا من نیز بنابر ایرانی اصیل دانستن خود همواره در جستجوی غاز همسایه ام نه پرورش مرغ خود ! اما بالاخره یک بار از خودم پرسیدم چرا بجای آنکه خانه ام را آنچنان که می خواهم بسازم

در فکر تصاحب قصر آماده دیگرانم دوستی زحمت کشیده بود و تصاویر بسیار زیبای تازه گرفته شده از

هیروشیما را برایم ایمیل کرده بود همراه یک سوال که مضمونش این بود که آنها با خاکستر خانه هایشان چه کردند ؟

آن را توتیای چشمشان کردند اگرچه هرم آن اشک چشمانشان را سرازیر کرد 

و با این اشک و خون دلهاشان دوباره آن را به خاک حاصلخیز  برای کاشتن نهال امیدشان

مبدل کردند و شد آنچه هیچ چشم ناباوری انتظارش را نداشت

و ما هنوز چه کرده ایم برای ساختن خودمان ...اشتباه نکنید نمی گویم ساختن کشورمان می گویم

ساختن خودمان چون من فکر می کنم اگر خودمان را بسازیم  قدم اول را برای ساختن اطرافمان برداشته ایم

نوشته شده در 2011/11/8ساعت 11:6 AM توسط z.e|




مطالب پيشين
» "زود باید خوابید ..."
» " دوستهای تمام شده ولی ... "
» "قله "
» "نوروز ... "
» "مرگ "
» "دلتنگی "
» "شبها ... "
» " روزها "
» "روز تعطیل "
» "ادب و احترام "
Design By : ParsSkin.Com